پنجشنبه ۱۶ بهمن ۰۴

دانلود مقالات پايان نامه

فلسفه تعليم و تربيت از ديدگاه وجودگرايان

۱۲۹ بازديد

هستي و دانش

كارل ياسپرس در اثر خود "خرد و هستي" مي­نويسد:

هستي در سنجش با دانستگي­ كلي، همانا آن بنياد پنهان است كه فرارونده بر او آشكار مي­گردد. بودنِ دربرگيرنده­اي كه ماييم، تنها در نسبت با چيزي است كه جز آن است. به همان سان كه بودن من چون دانستگي، در رويارويي با يك موضوع است؛ به همان سان نيز تنها آنگاه چون هستي هستم كه فرارونده را چون قدرتي بشناسم كه تنها به ياري او مي­توانم به راستي خود باشم. «ديگر» يا باشنده­اي است در جهان براي دانستگي كلي، و يا فرارونده­ است براي هستي. (Jaspers, 1956, 61)

هستي و خرد، دو نيرويي هستند كه در ستيزه و در پي چيرگي بر يكديگر مي­باشند؛ آنها وابستۀ هم، شرط تحول، روشني، و واقعيت يافتن يكديگرند. با آن كه هيچگاه به صورت يك كل يگانه درنمي­آيند، يگانگي هر كردار اصيلي از باهمي آن­هاست.

خرد اگر از پيوند با هستي برخوردار نگردد، حتي اگر داراي بيشترين امكان­ها نيز باشد، سرانجام به يك انديشيدنِ بي­شور، به يك حركت فقط مفهوميِ دانستگي، و به يك حركت ديالكتيكي جان بدل خواهد شد و با پايين آمدن تا سطح سروكار داشتن با مفهوم­هايي كه از هرگونه بنياد تاريخي جدا شده­اند، از مقام حقيقي خود فرو خواهد افتاد.

از سوي ديگر، هستيِ بي­بهره از ياري خرد، كه تكيه­گاهش بر احساسات، پيشامدها، انگيزه­هاي نسنجيده، انگيزش­هاي سرشتي، و خواب و خيال است؛ سرانجامي جز خشونت كوركورانه و تبعيت از قانون­هايي كه بر اين نيرو­هاي كور فرمان مي­رانند، نخواهد داشت. (Jaspers,1956,68)

 

فلسفه تعليم و تربيت از ديدگاه وجودگرايان

جهان­بيني وجودگرايي با همه لوازم، پيامدها و عوارض خود بر همه ساحت­هاي فكري و عملي صاحب­نظران و پيروان اين مكتب سايه افكنده­، به آن جهت مي­بخشد. تربيت در اين نگاه چيزي جز همان اصل و مفهوم پرورش انسان براي شدن و حركت در مسير شدن نيست؛ اما آغاز و انجام اين شدن به كسي و چيزي جز فرد و شخص انساني تعلق ندارد. انسان از وجود و موجوديت خود آغاز مي­كند و سرانجام به خود بازمي­گردد. انسان سرشت وجودي ويژه و ممتازي دارد كه اجازه مي­يابد در عرصه وجود، موجودي برجسته و مطرح باشد؛ بدين معنا كه هيچ موجودي مانند انسان در وجود مستغرق نيست؛ تا آنجا كه هايدگر مي­گويد اين تنها انسان است كه از ميان همه موجودات، اعم از خدا و صخره­ها و نباتات و حيوانات و ...، وجودش برجسته و متشخص است. ديگر موجودات به تبع وجود انسان متشخص مي­شوند؛ گرچه هستند، واقعي هم هستند؛ اما بدون وجود انسان گو اينكه وجود ندارند.

بدين ترتيب، همه اقدام­ها و تلاش­هاي تربيتي صورت مي­پذيرد تا انسان را آن­گونه كه هست بنماياند و او را به آنچه كه بايد، برساند. اشكال اساسي اين است كه انسان در اين سير با مسئوليت خويش و تعهدي كه به خويشتن و نه هيچ عامل ديگري دارد، محورِ هست و بايد قرار مي­گيرد و فاصله بودن تا شدن را طي مي­كند. فلسفه تعليم و تربيت بر اين اساس جز گردش بر مدار «انسان از انسان»، «براي انسان» و «به سوي انسان» فرآيند ديگري نيست. (رهنمايي، 1388، 112)

به قول ياسپرس: آنچه انسان را از ديگر چيزهاي جهان متمايز مي­كند اين است كه او چون يك كل هيچگاه نمي­تواند موضوع شناسايي باشد، درست به همان سان كه كلّ جهان نيز نمي­تواند به صورت موضوع درآيد. دانستن چيزهايي درباره انسان، شناختن انسان نيست؛ درست به همان سان كه دانستن چيزهايي درباره جهان نيز شناختن جهان نيست. دانش فراگير درباره انسان، چيزي نيست جز پندار خطا. (Jaspers,1963, 213)

 

آراء تربيتي و فلاسفه اگزيستانسيال

همان گونه كه نلر[1] مي­نويسد: «نوشته­هاي فيلسوفان هستي­گرا در باب تربيت به معني دقيق كلمه اندك است. در اين ميان مارتين بوبر مستثناست. گابريل مارسل نيز به تواتر و به صورت گذرا به تعليم و تربيت اشاره مي­كند. ژان پل سارتر معني تربيتي ادبيات را تعريف مي­كند و كارل ياسپرس نيز كتابي با عنوان مفهوم دانشگاه نوشته است» (نلر، 1377، 80) در حقيقت غفلت انديشه­وران هستي­گرا در باب تربيت، شگفت­انگيز است. وقتي كسي در اين نكته تعميق كند كه فلسفه هستي­گرا به عنوان يك فلسفه زندگاني شخصي ناگزير است در زمينه آموزش و پرورش، يعني جرياني كه در آن اشخاص يا ساخته مي­شوند و يا خود را مي­سازند، به شناخت­هايي نائل آيد، موضوع بيشتر موجب اعجاب خواهد شد» (نلر، 1377، 80) در هر حال، منبع مطالعه براي بررسي نظر تربيتي اين فيلسوفان بسيار محدود است و آنچه تا كنون نوشته شده بيشتر برداشت­هايي است كه از نظر ايشان درباره انسان و سرنوشت او شده است يا انتقاد و اعتراضي است كه به شيوه تعليم و تربيت كنوني دارند. (كاردان، 1388، 266)

 

تقدم وجود بر ماهيت در تعليم و تربيت

در فلسفه تعليم و تربيت، فلاسفه سنتي مسائلي را از قبيل ماهيت علم، حقيقت و معنا را در نظر دارند، در حالي كه فيلسوف اگزيستانسياليست علاقمند است بداند اين امور از چه اهميت تربيتي در زندگي روزمره افراد برخوردار است. (اوزمُن و كراور، 1387، 384)

سارتر اظهار مي­دارد كه «وجود بر ماهيت مقدم است» و منظورش آن است كه اگر در هنگام تولد واقعاً فاقد معنا هستيم، مي­توانيم به شيوه­اي مناسب معناي خود را در جهان شكل بدهيم. به گفته سارتر اگر خدا يعني علت اول وجود نداشته باشد، پس هيچ چيز وجود ندارد كه ما را از آنچه ميل داريم بشويم باز دارد، چون طبيعت يا ماهيت از پيش تعيين شده­اي وجود ندارد. همين مطلب را مي­توان در مورد واقعيت مادي و علم بيان داشت، چون سارتر علم را از ابداعات انسان مي­داند كه به خودي خود نه بهتر از بقيه ابداعات است و نه بدتر. بنابراين، وقتي به عقب باز مي­گرديم و خود را آن طور كه واقعاً هستيم مي­نگريم، ملاحظه مي­كنيم كه هيچ چيز ما را مجبور به انجام كاري نمي­كند. چون تمام مجردات، قوانين و محدوديت­ها فقط و فقط ابداعات پوچ و بي­معناي انسان هستند. (اوزمُن و كراور، 1387، 391)

 

 

اراده و تعليم و تربيت

تعليم و تربيت اگزيستانسياليستي تأكيد بر مباحث اصحاب مدرسه نيست بلكه بر خلاقيت است؛ به اين معنا كه انسان مي­تواند افكاري مربوط به نيازها و مصالح شخصي خود ابداع كند. چون مردم به وجود آورنده همه انديشه­ها هستند، اين امر به همان ميزان توجه را به افراد انسان معطوف مي­كند كه به خود افكار، و اگر اين حقيقت دارد كه ما افكاري به وجود آورده­ايم كه در عمل مضر است، پس به همين ترتيب مي­توانيم افكار جديدي براي جايگزين كردن ابداع كنيم. (اوزمُن و كراور، 1387، 404) و چون انسان به علت خلق انديشه تا اين اندازه مهم است، عقيده دارند كه تعليم و تربيت بايد توجه خود را بر واقعيت فرد انسان معطوف دارد. تعليم و تربيت بايد با انسان به عنوان يك موجود منحصر به فرد در جهان، و نه تنها خالق افكار بلكه يك موجود زنده حساس برخورد كند. اگزيستانسياليست­ها تأكيد مي­كنند كه تعليم و تربيت خوب بايد افراد را ترغيب كند تا سئوالاتي مثل «من چه كسي هستم؟»، «من به كجا مي­روم؟» و «چرا اين جا هستم؟» را بپرسند. (اوزمُن و كراور، 1387، 405)

كي­يركگور بر اين باور است كه تعليم و تربيت بايد ديني و در عين حال فردي و شخصي، يعني متكي به اراده، خواست، درك، شناخت و توان خود فرد باشد. چنين نظامي از تعليم و تربيت در رشد و تعالي فرديت و ايجاد ارتباط فرد انسان با خداوند نقش برجسته­اي ايفا مي­كند. مهم­تر و مؤثرتر از خود نظام تربيتي، عاملي معنوي – دروني است كه از دورن فرد مي­جوشد و نقش بسزايي در بازسازي زندگي فردي بر عهده دارد. كي­يركگور از اين عامل معنوي با عنوان «جهش ايماني»[2] ياد مي­كند. (رهنمايي، 1388، 121) برخلاف وي نيچه معتقد است كه مبناي زندگي اراده معطوف به قدرت است (كلنبرگ، 1384، 176). فرا انسان، انساني عالم، متدين و اخلاقي نيست، بلكه او در پي كسب قدرت است و آنچه را كه تمايلش به قدرت اقتضاء مي كند انجام مي دهد. (كرامتي، 1384، 66)

اگزيستانسياليست­ها فكر مي­كنند كه تعليم و تربيت خوب، آن است كه بر فرد تأكيد ورزد. اين فلسفه تلاش مي­كند تا به هر يك از ما در راه­هايي كه عقل را براي خير و شر به كار مي­بريم، ياري نمايد. پس اولين قدم در هر تعليم و تربيتي، شناخت خودمان است. (اوزمُن و كراور، 1387، 406)

 

[1] . F. Kneller

[2] .leap of  faith

تاكنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.